خرید بک لینک
از این همه شادی ملت، مگر میشه شاد نشد؟ از لبخند دکتر م سر کلاس؟ از استرس دور هم تو لابی؟ از قرار تئاتر شهر ساعت هفت و نیم؟ همه انگار یک شادیهایی تو دلشون داشتن که بهانهای برای بروز پیدا نمیکرد. خوشحالم که خیلیها رو امروز شاد دیدم. خیلیها که ندی

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: يکشنبه 31 ارديبهشت 1396 ساعت: 1:01

امان از دم دمای غروب جمعه
https://soundcloud.com/arjanga/duetto

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: شنبه 30 ارديبهشت 1396 ساعت: 14:54

وقتی کسی که دلتون میخواد باهاش حرف بزنین هزار هزار کیلومتر دور باشه، میفهمین تماس تصویری به هیـــــــــــــچ دردی نمیخوره، فقط دلتنگی آدم رو بیشتر میکنه، حرف رو تو گلوی آدم خشکیدهتر و حس حماقت موقع حرف زدن رو بیشتر. وقتی آسمون بالای سرمون share نشده باشه باقیش همهاش الکیه. اصلا آدم سنتی که میگن خود خود منم!

پ.ن : یه دستهی فاطمه هم بذارم. راحتتر میشم همهی فاطمهها رفته تو دستهی مموریز که کافی نیست.

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 29 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:21

از سکوت بیشتر از هر چیزی متنفرم. اون هم وقتی سکوت در مقابل حرفی باشه که دیگری فکر کنه خیلی برحقه! و سکوت ما تعبیر به بی دفاعی و ناآگاهی بشه. حالا نمیدونم شاید اینها توجیه این باشه که دلم میخواد خودم رو خیلی آگاه نشون بدم و ریشه در امیال خودخواهانه

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 29 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:21

جارو داره کشیده میشه کف کوچه. یه صدای ملایم موسیقی هم میاد تو پس زمینه. از پنجره خم میشم ببینم از کجاست صدا؟ میبینم آهنگ گذاشتن واسه خودشون و کوچه رو جارو میکنن بین موسیقی و سکوت و صدای جارو.

من خوابم میبره و از پنجره صدای زنی میاد که آواز میخونه و صداش لای خراشیده شدن جارو کف آسفالت کوچه گم میشه.

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 29 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:21

خوشحالم که زندگی یک بازی پیچیده مثه سیاست نیست. و همیشهی آدمها مثل دم انتخاباتشون نیست که هی بزنن تو سرت که عقیدهی ما رو قبول کن! قبول کن! قبول کن! یک نفر مثه تو این رو خوند قبول نکرد، واسه هفت نفرم فوروارد نکرد، فرداش رفت زیر کامیون مرد! :|

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 29 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:21

خوبه که آدم دوستهای با عقاید مختلف داشته باشه، به بزرگ شدن هم کمک میکنیم. کنار هم زندگی رو اونجور که باید باشه(با عقاید مختلف تجربه میکنیم) و من و سحر اینجوری بودیم/هستیم. و این فقط به خاطر سحره! نه چون من آدم با اخلاقی باشم، چون سحر ضمن پافشاری ب

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 29 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:21

دو تا از بهترین قطعات انیمیشن 心が叫びたがってるんだ اولی (Over the Rinbow) البته برای فیلم The Wizard of Oz بوده ( که همه قصه دوروتی و اُز رو میدونیم دیگه.). فکر کنم این ورژن بازخوانیای چیزی هست، شایدم نیست به هر حال من ورژن اصلی رو نشنیدم. دومی هم (watashi

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 8:11

یه جوریه فضای مردم بیرون که از ترس فکر تکرار ۸۸، میشه فقط به انیمیشنهای بیشتر در وقت بیکاری، رو آورد!


برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 8:11

چرا هیچ چیز فردا مشخص نیست؟ به یک تصویر کمرنگ هم قانعم.

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: چهارشنبه 27 ارديبهشت 1396 ساعت: 8:11

چرا این انیمه های ژاپنی اینطوریه که اگر پاش بشینی گریه کنی کلی، باز هم حس خوبی داری؟

#تناقض؟

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: يکشنبه 24 ارديبهشت 1396 ساعت: 3:36

پست خوب یک دوست در پلاس، برداشت دیگهای از درد این روزها بود.

لینک

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:00

پیش نوشت :این پست مطلقا سیاسی یا دفاع از جنا خاصی نیست. این یک پست فقط استوار بر قوانین انسانیست. هیچوقت گفته بودم حالم از سیاست به هم میخوره؟ آره حاااااااالم بد میشه! از اینکه عکس آدمهایی رو منتشر کنم که تنها فرقشون با من اینه که تو شرایط سختتری

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 1:29

+ وقتایی که واسه تدریس میرفتم خونهی س، به فاطمه میگفتم اگر تا دو ساعت دیگه نگفتم که اومدم بیرون، زنگ بزنه بهم :دی (البته جدا آدمهای مذهبی و خوبی هستن این همینجوری محض احتیاط بود فقط). نمیخواستم خانواده هم نگران شن، واسه همین غالب اوقات نمیگم که

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 22 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:29

دوست خوب، لابد تو هم به دفعات شنیدهای که خواستن، توانستن است. و لابد تو هم تجربه کردی که هر خواستنی لزوما به توانستن منجر نشده(همیشه اونجور نمیشه که ما فکر میکنیم). الان یک دو ساعتی(دقیقتر دو ساعت و بیست و پنج دقیقهای) است که درگیر این فکرم. فکر

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:36

الان یک ساعت و ده دقیقه است که یه دونه اسلاید کاور رو فقط بستم! ولی کیف میکنم نگاش میکنما. به نظرم خوب شد :دی حیف میدونم قشنگیش فقط برای خودم اهمیت داره. و اینکه اون نقاشی بالا از ویلیام ترنر (The shipwreck) ربط ظریفی داره به موضوع درسی که میخوام بدم. :دی

پ.ن :عنوان واقعا به ذهنم نمیرسید :دی

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 22:00

این انیمهی zutto mae kara suki deshita(هیراگاناش رو تو عنوان پست نوشتم) محتوای فلسفی بالایی نداره(ینی اگر شما فیلسسوفی چیزی هستید و فیلم و کارتونهای معناگرا میبینید فقط اصلا سمتش نرید، اگر نه معمولی هستید و مثل من هر چیزی که از عکسش خوشتون اومد :

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:23

+ میشه فایل rar باز کرد بدون پسورد؟ گناه داره اینکار؟ یه آلبوم ژاپنی دانلود کردم از کارتونی که دوست دارم ببینمش. اما پسوردش رو نذاشته بود. خجالت می کشم از هر کس بپرسم. :| به همین مسخرگی! + خجالت میکشم به بچههای دانشگاه بگم اسمم رو کامل صدا کنین. اون

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 ساعت: 1:37

اعصابم خورده

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 22:00

رفیق عزیز، بگذار از اینجا شروع کنم. با دوستی صحبت میکردم که متخصص رفتارشناس بود. گفتم در خلال صحبت با دیگرانِ آشنا و ناآشنا آنقدر حرف را مزه مزه میکنم و آنقدر فکر میکنم به کلمهی بعدی که حرف میپوسد و منقضی میشود و از موضوعیت خارج. دوستم گفت که ت

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 13:22

تا صبح باید هدیهاش رو آماده کنم. نامه بنویسم. فلش رو پر کنم از عکسا و فیلما و صوتامون. بعد باید بریم چهارتایی صبحونه بخوریم تو پارک. تا ظهر باید بخندیم و عکس بگیریم به جای عکسهایی که دیگه نمیگیریم. ظهر که اومد وقتی ساعت دوازده تا ضبه زد باید خدافظ

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:17

رسید اون لحظه ی فردای دیشب... از دلگرفتگی گریزی نیست.

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:17

ببین برای تو این رو گذاشتن. دنیا حول تو میچرخه. حالا بخند. ^_^ کلیک!
این بلیتش ذوق در حد کنسرت داره برام حتی، من از اهل تیاتریها نیستم. تحسین میکنم فقط و تشویق اما تیاتر برو تیاتر ببین، خیلی با لد من سازگار نیست. اما این فرق داره ژاپنی بودنش به کنار(که از ژاپن دلگیرم)، ساکوراست این! ساکورا ^_^

پ.ن:ساکورا مرثیهی هیروشیما و ناکازاکیه. که میتونه خوش بنشینه به احوال الان.

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:17

+ دوازده شایدم سیزده سالم بود که برای اولین بار حس کردم عاشق کشوی آخر میز پدر پر شدم. اون کشو پر بود از کاست. کاستهایی که هیچجا پیدا نمیشد یا کم پیدا میشد. شجریان و گلپا و داریوش و هایده و مهستی و مرضیه و بنان و شکیلا و برنامههای ضبط شدهی گلها و

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:17

مثل لحظهای بود که لحظهی افطار خرما رو میذاشتی تو دهنت.

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:17

+ و همین قدر راحت ... +کار مهمی بود. باید درست از پسش برمیومدم. با خودم و خدا حرف میزدم، تو دلم بود همینطوری که راه میرفتم. میگفتم اینجوری بشه اونجوری نشه. آخرش گفتم من که چیز زیادی ازت نخواستم هیچوقت. یادم اومد چه قدر چیزهای زیاد و بزرگی خواستم ت

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:17

بعد از این همه وقت، دیدار با دانشگاه سابق بیشتر نمک بود که پاشیده شد روی زخم دل گرفتهام. هیچوقت(به تاکید) فکر نمیکردم دیدن استاد خوشنویسی(البته اون هم سابق) یا یک همشهری که از دور آشناست، میتونه اینقدررر خوشحالم کنه! اما خوشحالم کرد به جد! فیالواق

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:17

وقتی به ملعمهاتون/استادهاتون روز/هفته معلم رو تبریک میگید، نباید/باید انتظار داشته باشین جواب بدن؟ من انتظار دارم. از این مدلها هستن که میگن آدم احترام میذاره/محبت میکنه نباید انتظار داشته باشه احترام/محبت بک دریافت کنه. آدم باید برای رضای خدا بکنه

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:17

اونقدر که دلیل برای خوشحالی هست امروز؛ جدا ممنونم خدا! اما نمیدونم یه جایی از یه وری یه جوری یه بغضی ته گلومه. بغضی که با کلیپ دکتر م کلید خورد یهو، بعدش هم هی نرفت، هی نرفت، هی لبخند اومد، بغض اومد، خنده اومد، بغض اومد و ... هی باید قورتش میدادم، هی

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:17

یه خوبی دارم اینه که برای هر عمل/تصمیمم دلیل دارم،

دو تا بدی هم دارم اینکه بعدا هر چی فکر می کنم دلیل تصمیم/عمل اون لحظه چی بوده؛ یادم نمیاد، دوم اینه که وقتی یادم میاد میفهمم میتونستم اینقدر احمقانه تصمیم نگیرم.

پن :دیشب وسط خواب و بیداری به ذهنم رسید هر چی فکر کردم نفهمیدم چرا. بعد خواب دیدم! وقتی بیدار شدم فهمیده بودم چرا! اما اینم فهمیدم که چرایی احمقانهای بود.

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: شنبه 16 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:17

صفحه بندی